![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
فعلا اسم ندارد و این مقدمه اش می باشد، از تهران، از تهران تو ...
مقدمه... وقتی انطرف بزرگراه می ایستادی و به نوربالای ماشینها زل می زدی ، پریشانی زلفهای خرماییت نشعه ام می کرد ، مانتو بلوطی رنگ دکمه فلزی را که می پوشیدی ،جنون می لرزاند تیر برقهای فشار قوی کنار اتوبان را هم. به این زودی تاکسی نیاید کاش، کاش نیاید ... نیاید... هنوز هم دعا می کنم . برای تک تک نیم نگاههایت نذر کرده ام ، می ترسم . می ترسم. حالا دیگر آخر چیزی نمانده برای خطر کردن. خودم مانده ام و چند تا تیر برق فشار قوی که تا ابدیت این اتوبان را می روند . انگار دسته سینه زنهای ترک باشند که نفـیر مداحشان قندیل بسته باشد از نفری تا نفری . چراغ زنبوری روی کولشان گذاشته اند و می خوانند. عزای این اشرف مخلوقات را در شفیره سیمانی و سنگی اش گرفته اند. از بی توییست . از اینکه دیگر بلوطی رنگ هیچ پارچه ای نیست که دیدش بزنم در روشن و خاموش نوربالای ماشینها . شهران ... شهران آقا ! شهران ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/07/01 - 87/07/30 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 86/04/01 - 86/04/31 |
| پیوندها |
|
مهدي حسين زاده مازيار عارفاني |
|
RSS
|