![]() |
![]() |
|
| in the name of another day |
|
این هم یک داستان:
یعنی افاقه می کند این داروهای لعنتی؟مسهل ها و مسکنها؟با هزار جور کلک و ادا رعنا را راضیش کردم که ازت بخواهد اجازه بدهی و بگذاری این هله هوله ها را بریزم توی گلوی نازنینت.یکی از آن قرص سفیدها را هم که نعشت می کنند روی تخت اضافه کردم.بعد نیم ساعت نعش شدی روی تخت.شدی رودابه همیشه بت خس خس و هق هق.بوی تریاک از خانه بغلی زد ذیر دماغمان .شروع کرده بود آن مرتیکه پدرسگ.عادت کرده ایم دیگر به این که هر شب هر روز صبح و ظهر بساطش را راه بیاندازدواستغاثه کندوقتی یاد زنش می افتد.راستی که چه تابوت در به دری دارد رودابه جان! هر جا که پا می دهد گور و کفنش را پهن کنند از بهشت زهرا و وادی گرفته تا گورستانهای بی اسم ورسم اطراف شهر ری انگار که خود جنازه اش دم می رمباند و قرش می گیرد.معلم نبود پیرزن.همه کاره بود.خودم صدای تنبورش را شنیدم وقتی روی بالکن سیگار می کشیدم .نه که زیر سرم بلند شده باشد نه.اما صداش به صدای هفتاد ساله ها نمی رفت .تازه با أن همه درد و مرض.با مرض قند و تاولهای پاش وصدای ناسورش که زجه می شد وقت احوال پرسی.باید می شنیدی که همان صدا چه شده بود وقت خواندن.ساز هم خوب می زد بی پیر. حالا مردک چمباتمه زده پای یک مشت استخوان و تریاکش را دود می کند.لابد صدای زنش را یادش می آید که شانه هاش تکان تکان می خورند.می گوید به من می گویدزنم از همبرگر خوشش می آمد.امشب را همبرگر می خورم.برای تو هم می خرم. می داندبرای رودابه ام ضرر دارد.مثل زهر است.شب قبل راه انداختن سور و ساطش صدام می کند و می رویم تو بالکن می نشینیم و ساندویچمان را گاز می زنیم.کفن و استخوانها را تو اتاق خوابش می گذارد که من نبینم.انگار نمی دانم با زنش چه کرده.آخر رودابه جان! شاید حق دارد.وقتی پاره تن آدم با ان صدا دیگر نخواند نه که نخواهد نتواند که بخواند آن وقت هر تکه اش می شود زندگی آدم.حسن آقای طبقه پایین می گفت به من نمی گفت به سوپری سر کوچه می گفت شبها با استخوانها می خوابد.دروغ و راستش را نمی دانم اما بعید نیست که با تن پوسیده زنش لای کفن دراز بکشد و نجوا کند شاید هم ببوسد آن تکه تکه های متعفن روی استخوان گونه را... امشب آش درست کرده ام بخوری.راستش اول گفتم حاضری چیزی بخوریم دیدم نه.ضعیف می شویم.هردومان را می گویم.دیگر نمی توانیم همه این راه پله را برویم پایین گیرم آن جوانک نگهبان بیاید دستمان را هم بگیرد اما این تن را چه طور بکشیم تا پای در؟خسته شده ام به جان رودابه.مانده ام چه طور روزی یک بلکه دو ساعت پای این اجاق می ایستم .داروهایت این بار که تمام شود رفتن تا آن طرف میدان شکنجه است.تازه این داروخانه از آن قرص سفیدها ندارد.باید سه تا چهار راه آن ورتر بروم.حالا امشب را تاب بیاور.جای آن ساندویچ های کوفتی آش می خوریم.یک کم ا بش زیاد است اما باز هم از آن ساندویچهای کوفتی بهتر است .رعنا که بیاید برامان غذا می پزد.می گویم فسنجان بپزد.بله....فسنجان.من وتو می نشینیم.عطر خورش که بپیچد کل ساختمان دلشان غش می رود.دیگر بوی تریاک آن مرتیکه هم نخواهد آمد.اما باید صبر کنیم که بیاید.گفته که می آیم رودابه جان! می آیم و می پزم.هر چه دلمان خواست .هر چه خواستیم.بعد هم تو بلند می شوی می رویم تو بالکن می نشینیم.تو تنبورت را بر می داری و می خوانی.ها..؟چه طور است؟باید فقط صبر کنیم تا بیاید...زود می آید زود..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/07/01 - 87/07/30 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 86/04/01 - 86/04/31 |
| پیوندها |
|
مهدي حسين زاده مازيار عارفاني |
|
RSS
|