![]() |
![]() |
|
| reader,trying to write and ...the usual life all have |
|
آنها بر می گردند به آپارتمان نشینیهای سابق به شهری که از آن گریخته اند. پله ها را یکی یکی بالا می آیند یله به دود سیگار و این آسمانی که هر روز حامله است به حضور تزسناک ملایکه زیر کاناپه ها و مبلمان کرایه ای که زنهای قد کوتاه از زنجیرهای همشهری کشیده اند تا تا نیم باران همیشه تا لرزش آهسته و مداوم سومین سیاره زیر کفشها تا نگاههای حشری پسرهای بلوغ تا چکه چکه سینک خراب آشپزخانه که دیگر دارد روحمان را تکه تکه می کند می خزند روی آسفالت خراب خیابان انقلاب می سرند روی هذلولی های سنگفرش و مناسبات تورم جهانی نفت و گوجه فرنگی های شهرداری برمی گردند تا خط خطیهای دبیرستان دخترانه هفده شهریور با سردرد ی که تا زانوها تیر می کشد روزنامه را بین پاها گلوله می کرده اند از شام از مونوریل از فوتبال از صفحه حوادث از ادارات از لوازم آرایشی از کوناهترین مردان از لوله کشی از گوشت قرمز از دیابت از تعطیلات حرف می زنند وهیچ خاطره ای نداشتند وقتی در ایستگاه اتوبوس با حسرت سیگار بلیط فروش را نگاه می کرده اند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/14ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
فعلا اسم ندارد و این مقدمه اش می باشد، از تهران، از تهران تو ...
مقدمه... وقتی انطرف بزرگراه می ایستادی و به نوربالای ماشینها زل می زدی ، پریشانی زلفهای خرماییت نشعه ام می کرد ، مانتو بلوطی رنگ دکمه فلزی را که می پوشیدی ،جنون می لرزاند تیر برقهای فشار قوی کنار اتوبان را هم. به این زودی تاکسی نیاید کاش، کاش نیاید ... نیاید... هنوز هم دعا می کنم . برای تک تک نیم نگاههایت نذر کرده ام ، می ترسم . می ترسم. حالا دیگر آخر چیزی نمانده برای خطر کردن. خودم مانده ام و چند تا تیر برق فشار قوی که تا ابدیت این اتوبان را می روند . انگار دسته سینه زنهای ترک باشند که نفـیر مداحشان قندیل بسته باشد از نفری تا نفری . چراغ زنبوری روی کولشان گذاشته اند و می خوانند. عزای این اشرف مخلوقات را در شفیره سیمانی و سنگی اش گرفته اند. از بی توییست . از اینکه دیگر بلوطی رنگ هیچ پارچه ای نیست که دیدش بزنم در روشن و خاموش نوربالای ماشینها . شهران ... شهران آقا ! شهران ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
باید گفته شود از این صفحه کلید متنفرم اما...
فردا مهاجرت خواهم کرد از گوری به گوری از تله ای به تله ای ودلم تنگ می شود برای این گور همان قدر که همه این مدت برای آن گور دلتنگی می کردم آرزویم اینست که شهری باشد با همه آنها که می شناسم که این دوری اینهاست که عذاب دارد حالا هر چه قدر هم حافظه شلنگ و تخته بیندازد نوشتن ترک نخواهد شد اما وبلاگ نویسی.....خسته ام می کند... این تفدیراست و من تسلیم مگر نه که همه مان تسلیمیم آهسته خواهم بوسیدشان با نگاهی و خواهم رفت بی هیچ نگاهی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
مکالمات
پا برهنه از رو گزنه های مبهوت به خیابانها بر می گشتیم شهوانی و سوراخ سوراخ مرده های همشهریهای بی گور و کفنمان را نگاه می کردیم و می لرزیدیم از سر تا ته استخوانهای بی سیرتمان. به لعنت خدا هم نمی ارزید آن همه تنهای قیری رنگ. سوت می زدیم ترانه ای را عروقمان منقبض بود از سرمای سربی اسفندماه وتاریکی تا کلاسهای دبستان امید تا نصفه های نشئه شهرک پیش می آمد.
- چراق راهنماهای خمار - سرباز صفرهای کشیک مست پادگان نیروی زمینی - ادرات غیر رسمی عدالت - قارچهای سمی پشت خانه و آن برآمدگی رو تن مزاییکها که نگفتیمش
وقتی با گلهای ماسیده رو تنهای سوخته مان فرشتگانی بودیم وقتی با ترکها و لکهای پشت دست مادربزرگ دختربچه ای بود وقتی پرندگان هیپنوتیزم شده و منگ عربده می زدند رو پشت بامهای بمباران هوایی یا سکوت می کردند به احترام جنگ نرم افزارهای هزاره سوم وقتی تابلوهای چشمک زن تدخیر روح و تن و لباس و جیبها و کیف دستی و عکس زنت را به رخت می کشیدند وقتی رادیو اعلان هزار قیام نشکفته علیه میهن بود وقتی گل سرخ معشوقه ات تا انتهای اندام شیشه ایش سیاه شدو مثل ساعتهای هزارتومانی بقالیهای پیر عشق از کار افتاد در نبد تن به تن با محدودیت مکالمه شهری وقتی کلمات از دهان تو بوی نا گرفتند رنگ گچ شدند ذغال شدند دفن شدند استخراج شدند با لوله های فلزی مرطوب به پالایشگاهها فرستاده شدند از بنادر نفتی جنوب صادر شدند وقتی روزنامه ها هجی اسمت را هزار بار از دهان سردبیر بیرون کشیدند عکست را سلاخی کردند و گیسهات را سوزاندند وقتی قدمهای تو ممنوع بود در اماکن عمومی در ادارات رسمی در هذیانات غیر رسمی وقتی گواهی فوتی نبود تا دفنت کنیم وقتی بیمارستانها پر از سقط شدند خیابانها پر از جنین و خانه های ناقص الخلقه رکورد می زدند برای رسیدن به آسمان وقتی نوشته هامان را تحویل عینکهای عوضی آستیگمات دادیم و عقب عقب می رفتیم وقتی از پشت میزهاشان هم بلند نشدند برای دیدن معجزه ای که هر آن می رفت منفجر شود وقتی سردردهای کثافت از ترافیک ریختند بیرون تلمبار شدند تلمبار شدند تا تمام کند تمام کند تمام کند...
قطعه قطعه های تنت تو یخچال گنده بیمارستانهاست باد کرده زیر موزاییکها زیر پاهای زخمی و لخت ما که هر شب بیدار می شویم با بوی سیگار و کافور با رگهای بی هویت تزریق به موج موج ملایکه - که می ریزندو می خوانند و می میرند - خیره می مانیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
خب این تایپ کردن یک دردسر واقعیه....این می شود دلیل دوری...در مورد مقاله هم من واقعا توان تایپ ۱۵ صفحه مطلب را ندارم....ولی این پایینی را.....
... خاکسپاری و عروسی همسایه بغلی را می زد زیر بغل راه می افتاد لابلای خیابانها ته سیگار جمع می کرد برای خاله های خمارش. ارغوانی می پوشید و می نشست همراه گورستانها و گورستانها سیاه مست می کرد راه می افتاد دنبال دختران دبیرستان آن سوی خیابان می رقصید دور آتش وشراره ای از حشیش در چشمهایش می سوخت لبهاش ذغال بود با جراحت یک تصمیم روی گونه چپ استخوانهای خاکستری را بر آسفالت یخ زده تبریز می کشید در هرم آفتاب خرمشهر لکه لکه های یک تجاوز را پاک می کرد با گزنه ها و مرثیه های فراوان شمالی شانه های پاره پاره را به مرجان ها تکیه می دادو روزنامه و رق می زد وقتی نوشتند:: باران.... گریست نوشتند:پارلمان....لرزید نوشتند مرزها.....چمدانش را بست در کوپه ای نشست راه افتاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
این اثریست از تیرداد نصری استاد سالهایم.....بلند می خوانمش و امید وارم شما هم با من بخوانید که:
بچه های محل تمام توپ وتفنگها همه شلیک همه به سلامتی به هدف خورد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
این هم یک داستان:
یعنی افاقه می کند این داروهای لعنتی؟مسهل ها و مسکنها؟با هزار جور کلک و ادا رعنا را راضیش کردم که ازت بخواهد اجازه بدهی و بگذاری این هله هوله ها را بریزم توی گلوی نازنینت.یکی از آن قرص سفیدها را هم که نعشت می کنند روی تخت اضافه کردم.بعد نیم ساعت نعش شدی روی تخت.شدی رودابه همیشه بت خس خس و هق هق.بوی تریاک از خانه بغلی زد ذیر دماغمان .شروع کرده بود آن مرتیکه پدرسگ.عادت کرده ایم دیگر به این که هر شب هر روز صبح و ظهر بساطش را راه بیاندازدواستغاثه کندوقتی یاد زنش می افتد.راستی که چه تابوت در به دری دارد رودابه جان! هر جا که پا می دهد گور و کفنش را پهن کنند از بهشت زهرا و وادی گرفته تا گورستانهای بی اسم ورسم اطراف شهر ری انگار که خود جنازه اش دم می رمباند و قرش می گیرد.معلم نبود پیرزن.همه کاره بود.خودم صدای تنبورش را شنیدم وقتی روی بالکن سیگار می کشیدم .نه که زیر سرم بلند شده باشد نه.اما صداش به صدای هفتاد ساله ها نمی رفت .تازه با أن همه درد و مرض.با مرض قند و تاولهای پاش وصدای ناسورش که زجه می شد وقت احوال پرسی.باید می شنیدی که همان صدا چه شده بود وقت خواندن.ساز هم خوب می زد بی پیر. حالا مردک چمباتمه زده پای یک مشت استخوان و تریاکش را دود می کند.لابد صدای زنش را یادش می آید که شانه هاش تکان تکان می خورند.می گوید به من می گویدزنم از همبرگر خوشش می آمد.امشب را همبرگر می خورم.برای تو هم می خرم. می داندبرای رودابه ام ضرر دارد.مثل زهر است.شب قبل راه انداختن سور و ساطش صدام می کند و می رویم تو بالکن می نشینیم و ساندویچمان را گاز می زنیم.کفن و استخوانها را تو اتاق خوابش می گذارد که من نبینم.انگار نمی دانم با زنش چه کرده.آخر رودابه جان! شاید حق دارد.وقتی پاره تن آدم با ان صدا دیگر نخواند نه که نخواهد نتواند که بخواند آن وقت هر تکه اش می شود زندگی آدم.حسن آقای طبقه پایین می گفت به من نمی گفت به سوپری سر کوچه می گفت شبها با استخوانها می خوابد.دروغ و راستش را نمی دانم اما بعید نیست که با تن پوسیده زنش لای کفن دراز بکشد و نجوا کند شاید هم ببوسد آن تکه تکه های متعفن روی استخوان گونه را... امشب آش درست کرده ام بخوری.راستش اول گفتم حاضری چیزی بخوریم دیدم نه.ضعیف می شویم.هردومان را می گویم.دیگر نمی توانیم همه این راه پله را برویم پایین گیرم آن جوانک نگهبان بیاید دستمان را هم بگیرد اما این تن را چه طور بکشیم تا پای در؟خسته شده ام به جان رودابه.مانده ام چه طور روزی یک بلکه دو ساعت پای این اجاق می ایستم .داروهایت این بار که تمام شود رفتن تا آن طرف میدان شکنجه است.تازه این داروخانه از آن قرص سفیدها ندارد.باید سه تا چهار راه آن ورتر بروم.حالا امشب را تاب بیاور.جای آن ساندویچ های کوفتی آش می خوریم.یک کم ا بش زیاد است اما باز هم از آن ساندویچهای کوفتی بهتر است .رعنا که بیاید برامان غذا می پزد.می گویم فسنجان بپزد.بله....فسنجان.من وتو می نشینیم.عطر خورش که بپیچد کل ساختمان دلشان غش می رود.دیگر بوی تریاک آن مرتیکه هم نخواهد آمد.اما باید صبر کنیم که بیاید.گفته که می آیم رودابه جان! می آیم و می پزم.هر چه دلمان خواست .هر چه خواستیم.بعد هم تو بلند می شوی می رویم تو بالکن می نشینیم.تو تنبورت را بر می داری و می خوانی.ها..؟چه طور است؟باید فقط صبر کنیم تا بیاید...زود می آید زود..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
اورهان پاموک نویسنده ترک نوبل ادبیات امسال را گرفت.
خب راستش این همسایه های غریب ما نوبل هم گرفتند.....البته ما هم حقمان پامال شده اصلا گندش را درآورده این آکادمی سوئدی عزیز که به نا نوبل نمی دهد....یکی از نویسندگان خوش تیپ ما هم که نور به قبرش ببارد گفته من خودم همه اش کاندید می شوم آخر این پدر سوخته ها حق کشی می کنند وگرنه من جایزه بنیاد گلشیری و پکا و چند جای دیگررا هم گرفته ام نوبل که چیزی نیست.... می بینید باورمان شده....دیگر حس نمی کنیم این بوی تعفن را بو کنید دوستان من این تعفن بوی گندیدگی خودمانست......پاموک جایزه ی ملی کشورش را رد کرد چون فکر می کرد پس از آن نمی تواند به مردم نگاه کند آ ن وقت ما منتظر می مانیم تا در حقیرانه ترین جمعها هم اسممان چون گند روی فاضلاب بالا بیاید....راستی نا باید آن نوبل یک میلیون دلاری مفت را با مزخرفیاتمان بگیریم...بعد برویم کنار دریای سیاه با پولش حال کنیم و بگوییم نویسنده ایم...بعد برگردیم به میهن فخر بفروشیم و مخ جنس مخالف را اینبار با نوبل بزنیم....فکرش را که می کنم می لرزم....اینها افسار پاره کرده اند وای به روزی که نوبل هم ..... آخر من هم دولت آبادی را دوست دارم اما اگر بعد از کلیدر می مر....به من نشان دهید رد پاهای آن سوی گلشیری را تا.... شعر هم که..... بخوانید وبلاگ دوست و همسنگرم مازیار عارفانی را اول شعرهایش را چند بار و چند بار بعد هم سری به کامنتهای پای این مقاله آخرش بزنید.....خب فکرش را کن این آدم نوبل هم بگیرد... به قول گلشیری بی صفت شده اند این مردم بعد نویسنده که مصاحبه و قیافه اش را بی بی سی هم پخش می کند می رود می گو ید من نوبل می خواهم....راست می گوید تو چشم این مردم نگاه کند و بنویسد هر چه دید.... ما در پارینه سنگیمان دست و پا می زنیم اینها از ادبیات پست مدرن می گویند....آقا! من نمی گو یم ننویس...من کی باشم کخ بگویم بنویس یا ننویس اما بگو از کجایت در می آوری...از آسمان نازل می شود.....می شنوی این ترک پست مدرن می گوید شرمنده مردم می شدم شرمنده.... بی خیال...می دانم اینها بازیست اما........ ۱۰۰ سال ادبیات ایران به کوشش علیرضا فاضلی مشتمل بر ۶ سی دی با شعرخوانیها داستان خوانیها و کتاب و مقالات آماده شد...خواستید آدرس بدهید بفرستم....این تبلیغ نبود.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
مدافع تمام چهارچوب این پنجره درد می کند اصلا مراقب رفتارم نیستم که از پنجره بیرون را نگاه می کنم دنبال سردرد مدام و متروهای اول صبح تهران
چند سواری بی اسم ورسم و تمام زمینهای عرق کرده شبه جزیره های خوزستان به این مستی دعوتم کرده اند... کویرهای شمالی و شاش کمک راننده اتوبوس پرتم کرده اند به این بالا بالاها که از خودم دفاع کنم.
با قمار بازهای بچه سال شهرستانی رفیق شدم... ترازو به ترازو بیست و پنجی جمع کردیم و ریختیم تو جیب اورکت آمریکایی... بهمن کشیدیم و دفاع کردیم...
از سراسر اتوبانهای خستهء مرگ بر اسراییل و تخمدان نازای زنازادگان بی حافظه لخته های خون و اسپرم جمع کردم... شیار به شیار آ سمانخراشها را گشتم دنبال اسم شب... تا خود مولانارا رفتم... در اینترنت و لال بازی پرندگان دم غروب گشتم که دفاع کنم...
کسی عاشق من که نمی ماند بو سه ای روی لبهای تو پهن شود هم جمعش می کنند آخر بند رخت آپارتمانهای ماهی چهل هزارتومان جای این همه عشق بازی و فساد اخلاقی ندارد خیلی کشش بدهم تا آخر راه پله نفسش قطع قطع می شود زیر بمب افکنها به نیمه کاره های چرک و خیس خیره خواهیم شد و تا دندان سوخته ایستاده ام که دفاع کنم
اسمم را رو سنگ قبرهای پنج تومانی رو سنگ قبرهای جهنمی بهشت زهرا نگاه می کنم چالم کرده اند در تمام نصف النهارهای نیمکره شرقی آنقدر جیغ کشیدم که تن فرشتگان پاپتی سر دستفروشهای انقلاب مور مور شد وباز دفاع کردم ...
دفاع کردم با کچلی سربازصفرهای نیروی زمینی ارتش.. با کامیونهای گازوییلی... با اجنه کارتن خواب و دختران ماتیک هزاری دفاع کردم...
روبروی سیم خاردارها پای لانه کفترهای اجنبی ایستادم زنگ زدم همراه تانکهای پلاک میهنی و دفاع کردم... دفاع...
گوش دادی تو به آوازی که هر شب زوزه می کشد در شهر شنیدی صدایی که بوسه را نفرین می کند ته سیگارت را در قلب کهکشان راه شیری رو سنگفرش زیر گذر پل حافظیه انداختی سکوت کردی و مچاله شدی در شب و نیمه شب بهمن ماه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
خب این دل دلهای ما برای ماندن تمامی ندارد...صبوری که بلد نیستیم و ایستادن را فقط تند وتند روی صفحه کاغذ داریم یاد می گیریم.ما می نویسیم می نویسیم می نویسیم..
و یاد می گیریم عاشق شویم که البته عاشق ماندن سخت است خیلی سخت...باید ماند وگرنه راستش دیگر اسم اینها حیات نیست... دیگر نپرسید هیچی نپرسید.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/20ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/03/01 - 87/03/31 86/04/01 - 86/04/31 |
| پیوندها |
|
مهدي حسين زاده مازيار عارفاني |
|
RSS
|